
قبل از اینکه وارد اصل بحث شویم، باید بررسی کنیم که دین به چه معناست؟
اگر ما اول تا آخر دین را أعمّ از مباحث اخلاقی و عبادی و اعتقادیxadاش در نظر بگیریم، میxadبینیم که دین، یعنی جهانشناسی و چگونه زیستن انسان برای دنیا و آخرت.
یعنی دین، حقیقت جهان را برای ما معین میxadکند و به بررسی مبدأ و معاد و وظیفهی انسان در این میان میxadپردازد.
حال، دینی که اینچنین است و اصولش بر جهانشناسی و نگاه به مبدأ و معاد است، آیا چنین دینی نیاز به هستیشناسی ندارد؟

قبل از اینکه وارد اصل بحث شویم، باید بررسی کنیم که دین به چه معناست؟ اگر ما اول تا آخر دین را أعمّ از مباحث اخلاقی و عبادی و اعتقادیxadاش در نظر بگیریم، میxadبینیم که دین، یعنی جهانشناسی و چگونه زیستن انسان برای دنیا و آخرت. یعنی دین، حقیقت جهان را برای ما معین میxadکند و به بررسی مبدأ و معاد و وظیفة انسان در این میان میxadپردازد.
حال، دینی که اینچنین است و اصولش بر جهانشناسی و نگاه به مبدأ و معاد است، آیا چنین دینی نیاز به هستیشناسی ندارد؟ آیا نباید به صورت دقیق بررسی کند که در این میان چه چیزهایی حقیقتاً وجود دارد و واقعیت بین این مبدأ و معاد چیست؟ به علاوه اینکه خود مبدأ، صفاتش، افعالش، اسماءاش، روابط حق با غیر خودش، و معاد، از مفاهیم اصلی هستند که در دین، رکن به حساب میآیند.
قرآن هم که خطابش با اولوالألباب است و دائم به تعقل امر میکند. این عقلانیت عقل نظری، کار فلسفه است؛ بنابراین نباید پرسید که فلسفه با دین چه نسبتی دارد؛ بلکه میتوان گفت که فلسفه، بیان کُنه دین است. مثلاً همانجایی که بحث از اصالت وجود است، ثابت میxadکند آن چیزی که به صورت حقیقی وجود دارد خداست و مابقی موجودات به صورت ربطی به آن وابسته هستند.
بنابراین نباید پرسید که رابطة دین با فلسفه چیست؟ بلکه در اصل، فلسفه روشِ شناسایی دین و فهم دین است. اگر کسی نتوانست خدای واقعی را اثبات کند و به پرستش خدای مفهومی خودش پرداخت - یعنی خدای به حمل اولی را پرستید؛ نه خدای به حمل شایع را- خدا را نشناخته است. اگر کسی به معاد معتقد بود؛ اما به معادی که با کمترین تشکیک، لرزه به اندامش میافتد، این دینشناسی حقیقی و واقعی نیست و یا مثلاً نتواند معانی حقیقی و متعدد عدل را درک کند و آن را به کمترین معانی تقلیل دهد و مثلاً گمان کند که مدّ نظر از عدالت، همان عدالتی است که در امام جماعت وجود دارد و آن را به خدا تسرّی دهد، آنوقت است که معانی اصلی عدل، مانند عدل در تقویم و معنای حقیقی عدل در جزا و ... درک نمیشود.
اینها مفاهیمی است که در فلسفه مطرح است. اگر کسی دقائق فلسفیِ این مفاهیم را به کناری بگذارد و معانی تحتاللفظی اینها را به عنوان دین قبول بکند، از جهت دین، مسلمان است؛ اما در ابتداییترین مراحل ایمان. البته این، به این معنا نیست که هر کس یک بدایه و نهایه بخواند، ظرائف را درک میxadکند؛ بلکه اینها پس از خواندن یک دورة تخصّصی فلسفه فراهم میxadشود که به نظر من سی سال طول میکشد؛ درست مانند فقه. اگر کسی بدایه و نهایه را خیلی خوب بخواند، تازه میxadشود گفت که با اصطلاحات فلسفی آشنا شدهاست.
بیشتر مباحثشان به صورت مفهومی است. میxadگویند ما این مباحث را چون شارع مقدس گفته قبول داریم و در اثبات مباحث بغرنجی مانند روح، جزا و ... ساکت هستند. دیدم نویسندهای در کتابش نوشته دلیل من بر وجود روح، مسئلهی احضار ارواح است!
ثانیاً مباحثی که امروز از سوی ملحدین وارد میشود، باید برای دفعش مجهز به استدلال متین و قوی باشیم؛ البته گاهی انسان، مسلمان خوب و متدینی است؛ اما اینکه بتوانند مدافع دین هم باشند، بعید به نظر میxadرسد. بسیاری از مفاهیم دینی مانند قبر، ملائکه، روح، تطایر کتب و ...، مسائلی است که برای تبیینxadشان نیازمند به فلسفه هستیم و نمیxadتوان به صورت کلّی گفت که ما معتقد به «ما هو فی الواقع» هستیم. زیرا این فرمایش هیچ مشکلی را حل نمیکند. این کتابی که از جانب پروردگار آمده، تأمّل بسیار عمیق میخواهد و باید از همین معانی ظاهریاش بر حقائق الهیه رسید؟!
ما هم میxadگوییم از کجا معلوم که نرسید؟ و مهمتر اینکه آیا دین واقعاً به همین اندازه اکتفا کردهاست؟ پس این عباراتی که دعوت به تعقّل میxadکنند یعنی چه؟ واژههایی که در مفاهیمی مانند تفکر، تعقل، اولوالالباب و ... در قرآن آمده، بیش از دویست مورد است. تکلیف اینها چه میشود؟ پس چه تفاوتی یک ولی خدا و محقّق با یک انسان عامّی که مثلاً در بیابان زندگی میکند دارد؟ آیا مخّ دین همین قدر است؟ آیا حقیقت دین فقط شناختن یکسری احکام ظاهری است؟ البته کسی بر ضرورت دانستن فقه و شرافت این علم شک ندارد؛ اما آیا دین، فقط فقه است؟
فقه، بُعد جوارحی انسان را پوشش میxadدهد و به همین اندازه پرداختن به علومی که بُعد جوانحی انسان را هم پوشش بدهد ضرورت دارد. اکتفا به حداقلها و انکار ضرورت تعمیق در مفاهیم دینی، البته مورد قبول است؛ ولی کسی که اسرار عالَم را از حرکت یک چرخ نخریسی میشناسد، همانند محققان عظیم و اولیاء عالیقدر دین است؟ چرا این همه روایت داریم مبنی بر اینکه خواب عالِم از عبادت جاهل بالاتر است؟
در روایت داریم که شخصی آمد خدمت امام باقر(ع) و از تقوا و عبادت شخصی تعریف کرد. امام از او دربارة علم و درایتش سؤال کرد. جواب گفت که نه آنچنان که شما توقّع دارید و گفت که تعریفی ندارد. امام فرمودند:« لا یُعتنی بشأنه؛ إنما خاطب اللهُ اولیxadالالباب» خُب، کسی منکر خوب بودن این شخص نیست؛ اما واضح است که این انسان دارای آن کمال حقیقی و مراتب عالیة ایمان نیست.
پس میبینید که فلسفه، عهدهدار بحث هستیxadشناسی دین است و میتوان گفت کسی که هم فقیه است و هم فیلسوف، به مراتب به فقه متعبّدتر از کسی است که فقط فقه خوانده است؛ مثلاً بروید زندگی مرحوم حاجی سبزواری، شیخ محمدحسین غرویاصفهانی، مرحوم علامه طباطبایی و حضرت امام را ببینید، آنوقت میبینید که اینها عابدترین و زاهدترینها و متعبدترینها به شرع و دین هم بودهاند.
«إنّک لا تحجب عن خلقک إلّا أن تحجبهم الآمال دونک» که از فرمایشات حضرت سجاد در دعای شریف ابوحمزه ثمالی است، میفرماید پروردگار اصلاً در حجاب نیست؛ این آمال هستند که حجاب رؤیت پروردگارند. به نظر من درک این عبارت، بیست سال کار میxadخواهد. یا اصلاً همین عبارت «بسماللهالرحمنالرحیم» که به نظر من یک عمر کار میxadخواهد؛ البته ترجمه تحتاللفظیxadاش را همه میxadدانند؛ اما درک مصادیق این رحمانیت و رحیمیّت نیاز به تلاش و تفکّر دارد. یا مثلاً حضرت در جایی سلام و صلوات میفرستند بر ارواح طیّبین و ملائک. خُب اینها اثبات میxadخواهند. اصلاً ملائک چیستند؟ یا حتی خود وحی چیست؟ بلکه اثبات خدا که دائم دارد آن را در دعا میxadخواند کیست؟ چه صفاتی دارد و چگونه تصوّر صحیح از مبدأ خود داشتهباشد؟
«الله»، یعنی مستجمع جمیع صفات کمالیه است، یعنی چه؟ تبیین هر کدام از این صفات مانند علم و قدرت و ... که به چه سان تصور کنیم، کلی تلاش میxadخواهد. مسئلة علم باری تعالی را در فلسفه ببینید که چقدر روی آن کار شده و واقعاً از مشکلxadترین مباحث فلسفه است. این بحثی است که ابن سینا در علم ذات به تفاصیل ... از بزرگترین دغدغههای علمی است. نسبت خداوند و علم ذاتیاش به کثرات را به این راحتی نمیتوان با مفاهیم تحتاللفظی حل کرد. اینها مباحثی نیست که ذیل لغت «الله» در «بسماللهالرحمنالرحیم»، درک شود.
یا مثلاً اوّلین عبارت زیارت جامعه را توجه کنید. مملو از مباحثی است که نیازمند بررسی است؛ مثلاً در زیارت جامعه داریم که «اشرفت الارضُ بنورکم» در حالی که در قرآن داریم «اشرقت الارضُ بنور ربّها» و یا مثلاً در آیه شریفه داریم که «إنّ إلینا إیابهم ثم إن علینا حسابهم» در حالی که در زیارت جامعه داریم «إیاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم»؛ خُب این نیاز به بررسی دارد. این امامشناسی است که بدون تفکر نمیشود. از این موارد، بسیار زیاد است.
فلسفه، فن مشکلی است و نیاز به فراغت بال و ذهن فارغ و استاد بارع دارد و پیدا شدن مجموع این امور مشکل است؛ گذشته از دغدغهای که بعضی نسبت به خواندن فلسفه ایجاد میکنند.
بله، کسانی را دارد و به همان مقدار هم طلاب فاضل و علاقهمند پیدا شده و هماکنون به درس مشغول هستند.
البته که نه؛ اما نکته این است که الآن کسانی که استعداد فراگیری دارند، بسیار زیادند.
کسی که میخواهد فلسفه بخواند باید یک ذهن قوی و دقیقی داشتهباشد. منظورم این است که یک استعداد متوسط خوبی داشتهباشد. لازم هم نیست که نابغه باشد. به نظرم میxadرسد که حداقل یک سوم طلاب توانایی خواندن فلسفه را از جهت هوش و استعداد دارند.
منبع : http://www.khanetolab.ir/
برچسب:
نویسنده: مهراد اسدی