خدایا مدتی است که دورم از تو و حالم خوب نیست .
تنم یخ زده، روحم سرگردان است، دلم سنگینی میکند...
خنکای نسیمی را میخواهم که عطرش شکوفههای بهار نارنج را به مشامم برساند ...
گویی مرده و منتظر دم مسیحایی هستم که روحم را نوازش دهد و باز جان بگیرم و پربزنم در هوای مطبوع نزدیکی؛
هم مبدأ، و هم مقصد و دایرهی زندگی را طی می کنیم؛
شاید حکمت اینکه زمین گرد است این باشد...
اما من روزگاریست حس میکنم دایرهی زندگیم پاره شده و در هوایی نامطبوع و فضایی تاریک زندگی را دست و پا میزنم...
شاید هنوز فراموش کردهام که مرا در آغوش گرفتهای؛ مرا سختتر در آغوش بگیر ....دلم لک زده برای گریههای از سرشوق...
برچسب:
نویسنده: مهراد اسدی